جاسم ناصح تکریتی و زنش سیه مو و سیه چرده بودند ...
تازه تازه معنی " شِت " را هم فهمیده بودند ...
وقتی جاسم ناصح تکریتی در بیمارستان المناره ،دید بچه اش مو بور و چشم آبی است ...
تمام آب دهنش را به صورت زن تف کرد و رفت ...
جاسم ناصح تکریتی و زنش برای نظامی ها کار میکردند.
بیل لودر که بالا رفت...
زنش کفگیر دسته شکسته ، خودش قاشق پرش رو پائین آورده بود..
چراغ رو خاموش کرد تا از پنجره نایلون گرفته ، بیرون رو نگاه کنه..
... هم چراغ لودر و هم آتیش فندک یه سیگاری ، در شاگرد راننده یکی از ماشینهارو
به چشمش دوخته بود..
روی در ، میان بازی نورها آرم شهرداری دیده میشد..
دورترها چراغهای شهر سوسو میزند.....
بی انصاف همینجور روبه روم نشسته و تکون نمی خوره . این روزنامه لعنتی هم تموم بشو نیست.
انگار هر چی خبر تو دنیاس تو همین چند تا ورق نوشتن! الان یه هفته اس میاد اینجا با همون قیافهء
همیشگی ، حتی لباسهاشم فرق نکرده ، مثل روز اولشه ، با اون عینک دودیش که آدم نمی تونه ازتو
چشاش چیزی رو بخونه ، نشستنش هم همونجوریه که روز اول نشست. پا روی پا انداخته و سوراخ
ساق جورابشم معلومه . دگمه وسطی پیراهن زردش هنوزم سرجاش نیست . انگار کسی رو نداره تا
واسش بدوزه . اونقدر حواسش جمع روزنامشه که اگه چهار تا تریلی با هم تو خیابون بوق بزنن جم
نمی خوره . همچی بگی نگی بهش عادت کردم ، هر چند محلم نمیذاره .
هر روز از ساعت سه تا هفت میام پارک تا بیاد یک ساعتی رو به روم بشینه و سیر تماشاش کنم . از
زیر عینک که نمی فهمه دارم نیگاش می کنم . هیچوقت جز الان از عینکی بودنم راضی نبودم . همین
پس پریروز عینکمو عوض کردم .
گفتمٍ: دودی بده!عینک فروش جا خورد، تو دلم گفتم: چیه؟حالا که پیر شدم حق ندارم عینک دودی بزنم؟
دیروز که برای اولین دفعه چشمش افتاد تو چشمم ترسیدم نکنه بفهمه می پامش! اما بعد خوشحال شدم
از زیر عینک دودی فقط من نیستم که نمی تونم چشای کسی رو بخونم .
انگار خسته شده ، همین الانه که بلند شه بره ،..اما نه، ..انگار چشاش خسته شده ،.. خدای من داره با
عینکش ور میره ، .. نیگا کن عینکشو ور داشت ، دارم پس می افتم . خدایا قیافش عینهو محسن منه!
عجب چشایی داره .. اصلا ً خودشه ! اگه محسنم بود الان اونم حدود سی، سی ودو سه سال سن داشت، نکنه خودش باشه !اون روز که تو دادگاه مادرشو طلاق دادم ، چشاش عین همین الان بود ، فقط گریه
میکرد . هفت سالش بود . انگار همون چشا دوباره نگام میکنن . پدرش بسوزه ، عینهو محسنه .
اٌه دوباره اون عینک لعنتی رو گذاشت .آخ که اگه اون عینکو ور میداشت چقدر خوب بود. درست عینهو
محسن میشد . حالا دیگه دوسش دارم . دلم میخواد تو گوشش داد بزنم : دوست دارم !!..
اما نه.. فکرمیکنه که دیوونه ام وبعدشم دیگه اینوٌرا پیداش نمیشه.اما بالاخره باید یه چیزی بهش بگم،
شاید اینجوری به حرفش بیارم، مثلاً بپرسم : ساعت چنده ؟! ..
اما نه.. شاید دیده باشه خودم دارم .
اصلاً شاید اونم میخواد یه جوری سر حرفو وا کنه..! آره ..،اونم به خاطر منه که هرروز میاد پارک..!
تازه همه نیمکت هارو ول میکنه و میاد رو به روی من می شینه . اما دوباره عینکشو ور داشت ....
وای داره به من نیگا میکنه ، الانه که بگه : بابا ، منم .. ، محسنت ..! این همه سال کجا بودی بابا...؟
همه جارو دنبالت گشتیم .. چرا مارو ول کردی بابا ...؟
- شما ، گم کرده ای دارید آقا ...؟
چه صدای غریبی ! شاید محسنم صداش بعد از اون همه سال همینجوری باشه ،
- بله پسرم ..!
- خب چی گم کردین ..، پدر ؟
- همه چی مو ، زندگی مو گم کردم ، مهمتر از همه ، زن و پسرم رو گم کردم ..
- اما من فقط یه ساعت پیدا کردم..، اونم یه هفته پیش، روی همین نیمکت. اگه یکی سراغشوگرفت
بفرستینش پیش من ، این آدرسمه ........!
صاحب این داستان گم شده !!.....
ستاره می کشیدیم به دور داخلی دایره وار کلاه سربازی ، هر ماه. در آمد و شد روزها ، میدان سربازها چندها بار پر از رژه و تنبیه شده بود. تلفن راه دورش هم به وقت ظهر انتظار می کشید مشتهای بچه های شهرستان را ، محکم میزدند آنها هم لا مروتها...
سیگار هم می پوکاندیم در دور داخلی دیوار اسلحه خانه به وقت پاس ، برجک هم بود ، از آنها که نه شیشه دارند و نه درست و حسابی، پله ای.
منصور هم بود ، هم دوره ای نبود ، اصفهانی بود ، اینبار با وانت غذا رفته بود مرخصی .... گلنازش ، همان نامزدش ، چه فهمانده بودش در مرخصی ، که نیامده پکر بود حسابی.... سیگار هم نداشت .... برجکش هم مشرف نبود به خیابان.....ستوان سه هم نفهمیده بود، نبود گل ناز او گلنازش را..
لوله لامروت ژ ـ۳ چسبیده بود سراسیمه و سرد به صورت سبزهء او...
و چرخیده بود فشنگی در خان چرخان ژ ـ۳ و سوت دار و سیم وار گذشته بود از صورت و سرش.
من سرخی قطره های خونش را سیاه دیده بودم وقتی از پله ها و آهنهای برجک .... پایین می سریدند تا.....
گلناز هم که نبود .....